محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4978

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « واى تو ، پس از آنچه با وى كرده‌ايم به كار ما مىآيد ؟ » گفتم : « بله ، اى امير مؤمنان با اين كار وى را به استقامت آورده اى ، من از وى ضمانت مىكنم . » گفت : « اين كار از او ساخته است ، به خدا فردا پيش من حضور يابد . » گويد : پس خالد را بياوردند ، سيصد هزار باقيماندهء او را بخشيد و او را بر گماشت . يحيى گويد : بر فالگوى گذشتم و چون مرا ديد گفت : « از صبحگاه اينجا انتظار ترا مىبرم . » گفتم : « با من بيا . » پس با من بيامد و پنجهزار درم را به دو دادم . گويد : پدرم به من گفت : « پسركم ، عماره حقها به گردن دارد و براى او رخدادها هست ، پيش وى برو و به دو سلام گوى و بگوى : خدا راى امير مؤمنان را موافق ما كرد كه از آنچه بر ما مانده بود گذشت كرد و مرا ولايتدار موصل كرد و به من گفته آنچه را از تو گرفته بودم پس بدهم . » گويد : پيش وى رفتم ، چنان بود كه وى را ديده بودم ، به دو سلام گفتم ، سلامم را پاسخ نگفت و بيش از اين نگفت كه پدرت چطور است ؟ گفتم : « خوب است و چنين و چنان مىگويد . » گويد : درست به جاى خويش نشست و گفت : « من صراف پدرت نبوده‌ام كه وقتى بخواهد از من بگيرد و وقتى نخواهد پس بدهد ، از پيش من برخيز كه هرگز برنخيزى . » گويد : پيش پدرم رفتم و خبر را با وى بگفتم ، پدرم گفت : « پسركم او عماره است ، كسى است كه به او اعتراض نمىتوان كرد . » گويد : خالد همچنان بر موصل برد ، تا وقتى كه منصور در گذشت ، يحيى نيز ولايتدار آذربيجان بود .